Shared item
3 shares
You say you told me that you wanna hold me but you know you’re not that strong
via Snapshot by thesnapshot on May 07, 2008
من همیشه عاشق چند شب اول بعد از نمایشگاه کتاب بودهام. همان شبهایی که خسته مینشينی وسط اتاق، کتابها را دور و برت پخش میکنی و با یک خط از این و یک جمله از آن، هلههولهخوران شب را به صبح میرسانی. همان شبهایی که نمیدانی کدام یکی را اول شروع کنی و با خودت فکر میکنی حالا اینها را کجا بگذارم. و بعد که از جا دادنشان توی قفسهها ناامید میشوی همانطور میچينیشان کنار تخت، تا بعدتر که وقت کنی یک قفسهی جدید به کتابخانهات اضافه کنی.
به خاطر همین هم بود که دیشب، وقتی نشستی روبهرویم و حرف زدی، من خوب بودم. خوب بودم یعنی این که میدانستم کجای ماجرا ایستادهام. تصمیمم را گرفته بودم، از همان لحظهی اول. حتی بعدش هم خوب بودم. حتی وقتی امروز با آن کمردرد وحشتناک بیدار شدم خوب بودم. جای من مشخص بود، وسط همین کتابها.
اما حالا خوب نیستم. حالا که دوباره نشستی کنارم و گفتی و گفتم و میدانم همهی دليلهای دنیا را هم که بیاورم برایت کافی نیست. حالا که میدانم وسط کتابها هم آنقدر که فکر میکردم، امن نیست. حالا که یک بغض گندهی لعنتی نشسته توی گلویم و کافی است کسی یک تلنگر کوچک بزند تا من بشوم همان دختر کوچولویی که یک نفر باید بغلش کند تا آرام بگیرد… و آغوشت، غريبهتر از هميشه است.

Shared by: